شمس الدين حافظ
79
غزليات حافظ ( فارسى )
22 [ زلف آشفته و خوى كرده و خندانلب و مست ] 1 زلف آشفته و خوى كرده و خندانلب و مست * پيرهنچاك و غزلخوان و صراحى در دست 2 نرگسش عربده جوى و لبش افسوس كنان * نيمشب دوش به بالين من آمد بنشست 3 سر فراگوش من آورد و به آواز حزين * گفت كاى عاشق ديرينهء من خوابت هست ؟ 4 عاشقى را كه چنين باده شبگير دهند * كافر عشق بود ، گر نشود بادهپرست 5 برو اى زاهد و بر دُردكشان خرده مگير * كه ندادند جز اين تحفه به ما روز الست 6 آنچه او ريخت به پيمانهء ما نوشيديم * اگر از خمر بهشت است و گر از بادهء مست 7 خنده جام مى و زلف گرهگير نگار * اى بسا توبه كه چون توبهء حافظ بشكست